تبليغاتX
ღஜღஜღ زندگی دو تا دیوونهღஜღஜღ

ღஜღஜღ زندگی دو تا دیوونهღஜღஜღ

سلام نام زیبای خدتوند

حرف خاصی نیست.

اومدم روز زن و مادر رو به مادرامون،مامان سما و عزیز جونه خودم تبریک بگم...

دیشبم خونهئمامان سما بودیم. با مارم هم تلفنی حرف زدم.

خوابم میاد اساسی. شب همتون خوش...

فرهادسما 23:26 محیا بیدار شد و گریه کرد حسابی چون داش میخواست غلت بزنه!!!!

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 23:29 توسط سما و فرهاد| |

روز ما موجودات زیبا،نازنین ، مه جبین،دوست داشتنی،باحال،بامعرفت،حساس،هنرمند،کدبانو،باسلیقه،عاقل،مدیر،مدبر،مهربون،متشخص،محترم،خلاق و مهربون مبارکمون باشه

واقعا که فقط خودمون میدونیم چه جواهراتی هستیم:)


میگما....شاید نسل زن خوب مثل دایناسور منقرض شده باشه اما مرد خوب از همون اولشم مثل سیمرغ افسنه بوده!!!!!!!


ووووی محیا جونم بیدار شده

فقط اومدم به همه تبریک بگم

روزتون مبارک


سما

نوشته شده در جمعه 1391/02/22ساعت 23:11 توسط سما و فرهاد| |

سلام نام زیبای خداوند

دیروز ناهار سما خونه دوستش(محبوبه) که 4شنبه شام خونه ما بودن دعوت بود!! منم همونجا گفتم اگه ناهار خونه بودم به مجید میگم(شوهر دوستش) بیاد پیشم.

 خلاصه دیروز 9-10 بود که دیدم طبق معمول طول هفته کاری نداریم و ناهار میرم خونه.با مجید هماهنگ کردم و اومد رفتیم خونه ما. اونا با هم، ما هم با هم.

 غروب هم سما تلفنی گفت بریم بیرون، من گفتم باشه. رفتم دنبالشون خونه مادرش. ولی خسته بود و نرفتیم.

امروز صبح گفتیم بریم بیرون.قرار شد بریم امانتی مادر باجناق رو بدیم و بعد ارامگاه بریم پیش بابایی سما.امانتی یه اجاق گاز رو میزی بود که پیش ما بود پارسال.

 اول گفتم میزاریم رو کالسکه دخملی و میبریم. سر کوچه به علت خسته شدن سما که دخملی رو بغل کرده بود،دخمل رفت در کالسکه و من اجاق گاز رو برداشتم و ...

 بین راه چندین جا استراحت کردم.مقداری سنگین بود اخه.(سما گفته بود با اژانس ببریم ولی من گفته خودمون میبریم همینجوری.)

 از خونه عزیز(مادر باجناق) که اومدیم به پیشنهاد سما رفتیم بستنی توحید و نشستیم بستنی خوردیم 3تایی!! محیا تازگیها وقتی چیزی میخوریم به ما و خوردنیه نگاه میکنه و از گلومون پایین نمیره.موقع بستنی خوردن هم ما ذره ذره بهش گاهی دادیم. بعد هم خونه.ارامگاه موند عصر. پول کرایه اژانس رو دادیم بستنی خوردیم. جاتون خالی خیلی بهمون چسبید.

عصر هم ارامگاه رفتیم که شکلات خیرات کردیم و بعد خونه مادر.گفت شام بمونین ولی سما گفت فردا شب!تدارک ببین ما فردا شام پیشتیم. بعد هم خونه اومدیم و شام و...

پیشاپیش رو مادر و روز زن رو به سما،مادرش و مادرم و همه دوستانی که روزشونه و مادرانشون تبریک میگم. محیا هم به ستایش تبریک میگه!!

فرهادِسما 22:49 سما محیا رو میخابونه!(الان اومد دید من تایپ میکنم،رفت)

نوشته شده در جمعه 1391/02/22ساعت 22:56 توسط سما و فرهاد| |

اوضاع خیلی خرابه.بازار داغونه.

کارخونه ای که دوستم کار میکنه یه شیفت رو کم کردن و یه عده رو هم فرستادن مرخصی اجباری و ... چند جا دیگه هم مثل همین.

ما هم از 6 روز، 5 روزش رو به گپ زدن با همسایه هامون گذروندیم. البته من حقوقم رو میگیرم ولی به هر حال بازار کر خرابه.

ایشالا من و سما و محیا و عمو مملی تعطیلات خرداد میریم چالوس. به عمو مملی هم گفتم بیاد پیش ما و با هم بریم.

سما جان من خستس. خیلی زحمت میکشه.هم برای من و هم برای محیا. خیلی چاکراتیم سما جان.کنار محیا دراز کشیده و نمیدونم به چی فکر میکنه. شاید داره بازم حساب درامد و خرجها رو میکنه.

از همه دوستان خوبمون ممنونم. خیلی محبت دارین به ما. امیدوارم یه روز ببینیمتون.

فرهادسما23:44اتاقمون محیا لالا کرده.

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/21ساعت 23:46 توسط سما و فرهاد| |

حرف اول: شنبه کار خاصی نداشتیم و یکم بعد از صبحانه کار سبکی کردیم. عصر هم همین. هوا هم خوب بود.

حرف دوم: یکشنبه هم مثل روز قبل گذشت.فقط بعد از کار با سما رفتیم یه لباس خوجل برا دخمل دخملی خریدیم و برگشتنی اولین کتاب داستان محیا جونی رو هم خریدیم.

 شب سما براش میخوند و محیا که کنار سما دراز کشیده بود یه طرف کتاب رو گرفته بود و نگاه میکرد به عکاش و گوش میداد!!!

حرف بعدیش:برای 14 و 15 خرداد برنامه ای دارین؟ما فعلا 2تا گزینه داریم. یکی بریم خونه ما در تهران و دیگری بریم چالوس و خونه خالم اینا که تا حالا نرفتیم. 2تا دوست هم اونجا داریم که یه سر اگه شد میزنیم بهشون.اصرار زیاد میکنن بریم پیششون. امیدوارم گزینه سوم یعنی ماندن در خانه نصیبمون نشه!!

فصل بهار هم برای گردش زمان مناسب خودش رو داره. بهترین موقع اردیبهشت تا نهایت اواسط خرداد. فروردین کهدر حال و هوای زمستونه و اعتباری به هواش نیست و سریع دگرگون میشه. خرداد هم که تنش به تنه تابستون خورده و گرم میشه هواش. یه ما اردیبهشت میمونه و شاید 10-15 روز خرداد. هرکی رفت گردش و سفر توی اردیبهشت جای ما رو هم خالی کنه! شاد باشین.

فرهاد سما یکشنبه 17/2/91 سر کار!!!

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت 23:43 توسط سما و فرهاد| |

محیا خانم وارد میشود!


من چه نازما!


به به!لبخند بزنید که فعلا رایگان بید!

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/18ساعت 23:23 توسط سما و فرهاد| |

جمعه عصر رفتیم خونه مادر سمایی کالسکه(ماشین دخملی) رو گذاشتیم وبعد رفتیم ارامگاه،پیش بابایی سما جان.

هوا خیلی دم داشت.رفتیم و کمی موندیم و برگشتیم. دخملی لالا داشت.توی بغلم بود و براش اروم لالای میخوندم.

کم کم لالایی من غمگنانه شد و از بیماریه عزیز جونش(مامانم) و کم توجهی ها میگفتم و میخواستم دخملیم براش دعا کنه و...محیا وسط راه خوابش برد و من همچنان نجوا میکردم براش.دل گرفته بود و اروم نمیگرفت که نمیگرفت.

میترسیدم که چشمام خیس بشه یا سما ببینه غم رو توی چشمام. خیلی سعی کردم به خودم مسلط باشم و وقتی رسیدیم خونه مادر سما موفق شدم و ...

سما خیلی مهربونه و با احساس.ناراحتی اطرافیانش روی سما تاثیر میزاره خیلی.مخصوصا اگه عزیزانش ناراحت باشن. شام خونه مادر بودیم و حدود 23 برگشتیم.

دلاتون همیشه شاد.شنبه11:20 سرکار!بیکار!

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/18ساعت 14:37 توسط سما و فرهاد| |

سلام نام زیبای خداوند

سلام به دوستان خوبمون. خبر دست اول دارم...

چی؟ گوجه ارزون شده؟ نه بابا.گرو-نتر شده.

برادر بزرگتر من یعنی خان عموی محیا که میشود داداش محمود بنده خانمش باردار بید و از قرار معلوم ایشون پسر هستن.

وووووووووووووووووووووی... من عمو میشم و سما زن عمو. به به... جانمی جان. عمو فرهاد... به به.

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/17ساعت 14:55 توسط سما و فرهاد| |

سلام نام زیبای خداوند

نمیدونین چقدر شاد و سرحالم. تا به پنجشنبه و جمعه فکر میکنم پر از شور و هیجان میشم و شادی تمام وجودم فرا میگره...

با اینکه جفتمون از چیزای مختلف(از فر بگیر تا معطل شدن برای خرید هدیه و غیره) رو دست خوردیم و اونجور که میخواستیم برنامه هامون پیش نرفت و نتونسستیم تمام و کمال همه غافلگیر کنیم ولیبهمون خیلی خوش گذشت. من هنوز شارژم و کیفم کوکه.

حتما نباید جشن مفصل و کادو های انچنانی باشه ، مهم اینه که یادمون نره چه روزهای مهم و خوشی داشتیم و از دست ندیم این بهانه ها رو برای شادیه دوباره و خوش بودن.

پ ن: درسته دعوت من از دوستانمون به وبلاگمون احتمال زیاد شادی و لذتی براشون نداشته ولی همین رابطه ها باعث میشه با هم بیشتر اشنا بشیم و ایشالا اگه اینورا اومدین پیش ما بیایین . از طرفی دلم میخواست هم با اومدنتون سما جانم رو خوشحال کنین و هم در شادی ما شریک بشین. از همتون ممنونم.

فرهاد سما 23:06 اتاقمون. دخی لالا کرده.

نوشته شده در شنبه 1391/02/16ساعت 23:11 توسط سما و فرهاد| |

سلام نام زیبای خداوند

میخواستم سما جان  رو غافلگیر کنم کلا ولی نگو اونم میخاد من رو غافلگیر کنه!!!  در زندگیه من روزهای شاد شاد شاد زیاد نیست و همون چند مورد هم بعد از ازدواجم با سما پیش اومده.

 نمیدونم چطور عمق و وسعت عشقی که به سما دارم رو بهش نشون بدم. همیشه خدا رو شاکرم که سما رو بهم داد و خوشبخت شدم.

 از زندگیم با همه کمبود های مالی که ایشالا با هم بر طرف میکنیمش خیلی راضی هستم.

 همسر خوب و مهربون و با صفا و عشقولانه ای دارم و یه دخمل ناز و سالم و زندگیه سالمی که پر از شادیهای کوچک و بزرگیه که برای هم میسازیم.

 امروز دومین سالگرد عقد فرهاد و سما ست که برامون یاد اوریش هم ما رو پر از شادی و شعف و لذت میکنه.

سما جان   سما جان دومین سالگرد یکی شدنمون رو بهت تبریک میگم. ایشالا همیشه سالم و سلامت باشی و بتونم روزهای شاد و لذت بخش زیادی رو برات و برامون بسازم. خیلی دوست دارم. تو معنا دادی به زندگیم. بوس.عاشقتم عشق من.

برام کادو یه کلاه که دوست داشتم و دیده بودیم خرید و یه ژل موی خیلی خوب و عینک افتابیم رو هم احیا کرد. منم یه کادو ناقابل و کوچولو خریدم که گفتن نداره.

پ ن:از همه دوستان خوبمون که اومدن و یا قبلا گفتن نمیتونن بیان امروز و امشب و فردا(ثبت شناسنامه ایش فرداست) و یا خواهند اومد بسیاااااااار ممنونم.

با تشکر فرااااااووون:فرهاد سما 23:24

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/14ساعت 23:28 توسط سما و فرهاد| |

سلام نام زیبای خداوند

حرف اول: بازم نمونه ای دیگر و برگ زرین دیگری از کارهای که استاد محمود انجام داد.همه چون خبر دارن پس:بدون شرح!

امروز خیلی خسته شدم سرکار. رفتم دنبال سما و با هم از خونه مادرش اومدیم خونه. دخی هم مشغول بازی با بابایش شد! توی خونه حال نداشتم و نشد باهاش بازی کنم زیاد.

مژدگانی بگیرید!: پستونک خوبه محیا هم از دیشب از دهان دخترم خارج شده و دیگر خبری از ش نداریم!به کسانی که خبری ازش به ما بدهند کلی زیاد مژدگانی میدیما!!!حالا خود دانید.

حرف اصلی:خیلی وقته میخام با سما یه دل سیر حرف بزنم. ولی نه وقتش رو پیدا میکنیم و نه میدونم چی میخام بگم!!! فقط این رو میدونم که عشق سما در درون من هر لحظه و هر ساعت و هر روز شعله ور تر میشه و بیشتر و بیشتر و بیشتر تر تر میشه. سما جان دوست دارما!خو؟ ب د ا د ف ن.

22:49 اتاق خوبهمون. محیا رو تخت ما لالا کرده. فرهادسما

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12ساعت 22:55 توسط سما و فرهاد| |

سلام نام زیبای خداوند

من و سما دوستان مشترکی داریم که زن و شوهرن. یه سری مشکلات اساسی در زندگیشون پیش اومده که خیییییلی زیاااااد نیاز به دعای همه ماها دارن. ازتون میخام سر نمازها ،مخصوصا نماز صبح، دم اذان، جایی رفتین زیارت و هر وقت کلا یادتون اومد براشون دعا کنین.

پ ن: البته برا ما هم دعا کنین ایرادی نداره ها!

پ ن 2: محیا جونو امروز صبح بردیم واکسن 4 ماهگی بزنه. محیایی هم درد داره و هم امکان داره تب کنه. بردیمش بیرون و گردش تا کیف کنه. اخه مثل من وسما اهل گردشه.

از همتون که سر زدین و کامنت گذاشتین و نزاشتین ممنونم. دع یادتون نره هااااااااااااااااااا . افرین.

فرهاد سما و سما و محیا جون

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/07ساعت 23:28 توسط سما و فرهاد| |

کاشکی همیشه می نوشتم تا اینقد ذهنم آشفته نباشه و ندونم از کجا و از کی باید بنویسم

دورانی که ننوشتم خیلی طولانی ده اما یهویی دلم خواست از زایمانم بگم


حوصله رمز گذاشتنو هم ندارم

میخوام تا حد امکان بدون رمز بنویسم از این به بعد

یک هفته از زمان تخمینی زایمان طبیعیم میگذشت و هیچ علامتی جز گرفتگی های خیلی کم و کوتاه مدت دلم نداشتم

یکشنبه 27 آذر صبحش با فرهاد رفتیم واسه چک کردن نی نی..ماما یه بار صدا قلبشو شنید و شمرد. دیدم قیافه ش یه جوری شد. یه کم ترسیدم اما به روی خودم نیاوردم .داشتم مینشستم که گفت بذار یه بار دیگه گوش بدم. این بار دیگه جدی ترسیدم. گفت تو این چند ماه ضربانش کاملا نرمال بوده(140) اما لان 130 شده

. داشتم پس میفتادم. گفتم یعنی چی؟ گفت یه دکتر برو

تو راه خونه همه ش تو فکر بودم. صبحانه یه لقمه نون پنیر خورده بودم. ناارمو درست کرده بودم اما هیچی از گلوم پایین نمی رفت. با فرهاد صحبت کردیم و زنگ به دوستم که مامایی خونده زدم. شب قبلش پیش یه دکتر رفته بودم که با هر طریقی می خواست منو راضی کنه که برم بیمارستان خصوصی که اون میگه. سعی کرد منو بترسونه که حتما برم واسه سزارین. ولی من نه سزارین میخواستم نه حاضر بودم بدون بیمه برم بیمارستان خصوصی. خونه ما بابلاه و من و فرهاد قبلا رفتیم بابلسر و یه زایشگاه رو دیدیم و تحقیق کردیم درموردش. هم دولتی بود هم منحصرا زایشگاه بود(و نه بیمارستان) و مهمتر اینکه تمامی پرسنل غیر نگهبان و حسابداریش خانوم بودن. خیلی محیط خوبی هم  داشت.  دکتری که این آخر رفتم پیشش تو اون بیمارستانم بود اما میگفت فلان بیمارستان خصوصی تو بابل برم.نامرد!

الکی یه نامه بستری ازش گرفتم و اومده بودیم خونه. حالا تصمیممونو گرفتیم. بدون اینکه ناهار بخوریم آماده شدیم که بریم بابلسر. وقتی داشتم وسایلمو ورمی داشتم دستام می لرزید. من واسه زایمان طبیعی رو خودم کار کرده بودم و حالا....

فقط یه زنگ زدم مامانم و بهش گفتم داریم میریم بیمارستان. مامان من کلا آدم خیلی توداریه ..منم همینم. فهمیدم نگران شد و نتونست مخفی کنه. گفتم دارم میرم ببینم چی میگن. آژانس گرفتیم و رفتیم. فکرم مشغول بود. هزار فکر تو سرم میچرخید و من ساکت ساکت بودم. فرهادم محکمدستمو تو دستاش گرفته بود و با چشماش میخواست آرومم کنه.

رسیدیم. پاهام میلرزید اما به روی خودم نمی آوردم. طبق گفته دوستم رفتم در زایشگاه رو زدم و الکی گفتم یه کم درد دارم..چون در غیر این صورت قبولم نمی کردن. بیمارستان که دولتی هم باشه که خودتون حتما در جریانید...تا پدر طرف رو در نیرن از سزارین خبری نیس

معاینه شدم و طبق ححدس خودم هیچ خبری از بچه م نبود. انگار دلش نمیومد از اون جای گرم و نرم دل بکنه

پرسنلش جوون و خیلی خوش برخورد بودن و این دلگرمم میکرد. فقط بدی ش این بود که پذیرش و اتاق زایمان و اتاق عمل و بخش ، تنگ هم بودن و من که وایساده بودم صدای ناله ها و فریادهای یکی رو که تو زایشگاه بود میشنیدم و می ترسیدم. از یکی از ماماها پرسیدم این چندوقته اینجوری میکنه؟گفت از صبح اینجاس. خندید و گفت این زیادی لوس و شلوغه.

تو دلم گفتم درسته که آستانه تحمل افراد فرق داره و بعضی هم خیلی سوسولن ولی بنده خدا درد داره خوب.


(عروسک مامان تازه از خواب بیدار شده و داره دستاشو تا میتونه میکنه تو حلقومش!! تقریبا تا 10 دقیقه اگه سراغش نریم و نبینه ما رو ، واسه خودش بازی می کنه)


زنگ زد دکتر و دکتره دستور یه سونو رو داد. بنده های خدا میگفتن راستی پول با خودت آوردی؟!!!!!!!!!!!! این سونو دفترچه نداری گرون در میادا

خنده م گرفت گفتم آره...نگران اینم بودن ..خیلی آدمای نازنینی بودن. با فرهاد رفتیم و 1 ساعت بعد برگشتیم. نگاه کرد و گفت  ا ! رد شدی که! از 10 آوردی 4

حالا باید به دکتر بگم که ببینیم چه کنیم

زنگ زد و طرف گفت بستریش کنید!

وای که چه دلهره ای داشتم...






پ. ن: شاید خوشبختی تو نگاه هایی که با سکوت به صورت هم میپاشیم باشه

شاید خوشبختی اینه که وقتی دماغشو گاز می گیرم و کم مونده که اشکش در بیاد از درد، بازم قربون صدقه م میره

شاید خوشبختی اینه که  نزدیک قوم شوهر نیستی(میدونم یه کم خبیثانه س اما خوب دیگه....)


پ. ن : شاید بدبختی اینه که آدرس وبلاگتو شوهرت داشته باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


دوسمت دارم کچل خان(شوهرم کچل نیست البته ها..این لقبشه)


برچسب‌ها: سما نوشت
نوشته شده در شنبه 1391/02/02ساعت 15:18 توسط سما و فرهاد| |

کاشکی همیشه می نوشتم تا اینقد ذهنم آشفته نباشه و ندونم از کجا و از کی باید بنویسم

دورانی که ننوشتم خیلی طولانی ده اما یهویی دلم خواست از زایمانم بگم


حوصله رمز گذاشتنو هم ندارم

میخوام تا حد امکان بدون رمز بنویسم از این به بعد

یک هفته از زمان تخمینی زایمان طبیعیم میگذشت و هیچ علامتی جز گرفتگی های خیلی کم و کوتاه مدت دلم نداشتم

یکشنبه 27 آذر صبحش با فرهاد رفتیم واسه چک کردن نی نی..ماما یه بار صدا قلبشو شنید و شمرد. دیدم قیافه ش یه جوری شد. یه کم ترسیدم اما به روی خودم نیاوردم .داشتم مینشستم که گفت بذار یه بار دیگه گوش بدم. این بار دیگه جدی ترسیدم. گفت تو این چند ماه ضربانش کاملا نرمال بوده(140) اما لان 130 شده

. داشتم پس میفتادم. گفتم یعنی چی؟ گفت یه دکتر برو

تو راه خونه همه ش تو فکر بودم. صبحانه یه لقمه نون پنیر خورده بودم. ناارمو درست کرده بودم اما هیچی از گلوم پایین نمی رفت. با فرهاد صحبت کردیم و زنگ به دوستم که مامایی خونده زدم. شب قبلش پیش یه دکتر رفته بودم که با هر طریقی می خواست منو راضی کنه که برم بیمارستان خصوصی که اون میگه. سعی کرد منو بترسونه که حتما برم واسه سزارین. ولی من نه سزارین میخواستم نه حاضر بودم بدون بیمه برم بیمارستان خصوصی. خونه ما بابلاه و من و فرهاد قبلا رفتیم بابلسر و یه زایشگاه رو دیدیم و تحقیق کردیم درموردش. هم دولتی بود هم منحصرا زایشگاه بود(و نه بیمارستان) و مهمتر اینکه تمامی پرسنل غیر نگهبان و حسابداریش خانوم بودن. خیلی محیط خوبی هم  داشت.  دکتری که این آخر رفتم پیشش تو اون بیمارستانم بود اما میگفت فلان بیمارستان خصوصی تو بابل برم.نامرد!

الکی یه نامه بستری ازش گرفتم و اومده بودیم خونه. حالا تصمیممونو گرفتیم. بدون اینکه ناهار بخوریم آماده شدیم که بریم بابلسر. وقتی داشتم وسایلمو ورمی داشتم دستام می لرزید. من واسه زایمان طبیعی رو خودم کار کرده بودم و حالا....

فقط یه زنگ زدم مامانم و بهش گفتم داریم میریم بیمارستان. مامان من کلا آدم خیلی توداریه ..منم همینم. فهمیدم نگران شد و نتونست مخفی کنه. گفتم دارم میرم ببینم چی میگن. آژانس گرفتیم و رفتیم. فکرم مشغول بود. هزار فکر تو سرم میچرخید و من ساکت ساکت بودم. فرهادم محکمدستمو تو دستاش گرفته بود و با چشماش میخواست آرومم کنه.

رسیدیم. پاهام میلرزید اما به روی خودم نمی آوردم. طبق گفته دوستم رفتم در زایشگاه رو زدم و الکی گفتم یه کم درد دارم..چون در غیر این صورت قبولم نمی کردن. بیمارستان که دولتی هم باشه که خودتون حتما در جریانید...تا پدر طرف رو در نیرن از سزارین خبری نیس

معاینه شدم و طبق ححدس خودم هیچ خبری از بچه م نبود. انگار دلش نمیومد از اون جای گرم و نرم دل بکنه

پرسنلش جوون و خیلی خوش برخورد بودن و این دلگرمم میکرد. فقط بدی ش این بود که پذیرش و اتاق زایمان و اتاق عمل و بخش ، تنگ هم بودن و من که وایساده بودم صدای ناله ها و فریادهای یکی رو که تو زایشگاه بود میشنیدم و می ترسیدم. از یکی از ماماها پرسیدم این چندوقته اینجوری میکنه؟گفت از صبح اینجاس. خندید و گفت این زیادی لوس و شلوغه.

تو دلم گفتم درسته که آستانه تحمل افراد فرق داره و بعضی هم خیلی سوسولن ولی بنده خدا درد داره خوب.


(عروسک مامان تازه از خواب بیدار شده و داره دستاشو تا میتونه میکنه تو حلقومش!! تقریبا تا 10 دقیقه اگه سراغش نریم و نبینه ما رو ، واسه خودش بازی می کنه)


زنگ زد دکتر و دکتره دستور یه سونو رو داد. بنده های خدا میگفتن راستی پول با خودت آوردی؟!!!!!!!!!!!! این سونو دفترچه نداری گرون در میادا

خنده م گرفت گفتم آره...نگران اینم بودن ..خیلی آدمای نازنینی بودن. با فرهاد رفتیم و 1 ساعت بعد برگشتیم. نگاه کرد و گفت  ا ! رد شدی که! از 10 آوردی 4

حالا باید به دکتر بگم که ببینیم چه کنیم

زنگ زد و طرف گفت بستریش کنید!

وای که چه دلهره ای داشتم...






پ. ن: شاید خوشبختی تو نگاه هایی که با سکوت به صورت هم میپاشیم باشه

شاید خوشبختی اینه که وقتی دماغشو گاز می گیرم و کم مونده که اشکش در بیاد از درد، بازم قربون صدقه م میره

شاید خوشبختی اینه که  نزدیک قوم شوهر نیستی(میدونم یه کم خبیثانه س اما خوب دیگه....)


پ. ن : شاید بدبختی اینه که آدرس وبلاگتو شوهرت داشته باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


دوسمت دارم کچل خان(شوهرم کچل نیست البته ها..این لقبشه)

نوشته شده در جمعه 1391/02/01ساعت 13:16 توسط سما و فرهاد| |

وای که چه گرد و غباری گرفته اینجا رو

البته همسر گرامی نوشتن اما خوب خانوم خونه یه چیز دیگه س!


سلام به همه دوستای قدیمی که اکثرا دیگه خبری ازشونم نیست و  یه سری بامعرفت که یاد ما بودن

و سلام به دوستان جدیدی که کم کم ایشالا با هم رفیق می شیم اساسی

و اما ...من... سما 25 ساله مامان نی نی خوشمل هستم که سعی داره ازین به بعد برگرده به عادت نوشتن

خدا میدونه چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود

هلن بی مرامم که یه سراغی از ما نمیگیره

نگینم معلوم نیس کجاس

باز صد رحمت به جیگی که گاهی سر میزنه بهمون

انگاری دوستای جدید بیشتر فعالن

ما دیگه پیر شدیم یعنی آیا؟؟

مرسی از پریاجون و سمانه خانوم

لیلا خانوم و پارمین


دوستای جدیدمون رو ایشالا حتما بهشون سر میزنم

 (ای جااااااااااااااااااااااان...دخترم بیدار شده و بدون سر و صدا داره واسه خودش دست و پا میزنه

برم پیشش که عشقمه

امیدوارم زودی بیام)


اومدم..حالا دو تاییمون داریم تایپ میکنیم!دخترم وسط شیر خوردنش یه نگاه به مانیتور میندازه که مطمئن شه من کارم رو درست انجام میدم...

اما سال 90 در یک نگاه

فروردین : فهمیدیم که یه مسافر کوچولو داره میاد پیشمون و اون موقع بود که روزی  هزار بار خدا رو شکر می کردیم

اردیبهشت :اولین سالگرد عقدمون و  شروع ویار وحشتناک من

خرداد: گرمای کلافه کننده هوا و من و 2 تا پنکه/// مدام عین اردک بودم تو حموم واسه دوش گرفتن

تیر: عروسی بهترین دوستم

مرداد: سالگرد بابام... مریضی پدرشوهرم... خلاص شدن از اون خونه قبلی و آوارگی!

شهریور: رفتیم خونه جدید..خیلی خوشحال بودم...اما...فوت خاله مهربونم 4 روز قبل تولد من

مهر: کم کم ویارم کاملا برطرف شد و از نظر خودکم مثل یه خرس میخوردم..واسه دخترم هفتم مهر رفتیم لوازم التحریر خریدیم

آبان: تولد عزیز دلم فرهاد جان

آذر: به دنیا اومدن میوه دلم با کلی ماجرا

دی: برگشت از بیمارستان و شروع یه زندگی جدید با یه گل تازه و شب بیداری

بهمن: گریه من واسه اولین واکسن بچه م... محیاجون بالاخره بعد یه ماه فرق شب و روز رو فهمید

اسفند: خریدای عید و سفره هفت سین

(الان محیا جون بغل من نشسته داره شعر محبوبش رو گوش میده و کلی صداهای عجیب غریب در میاره)


دخترم فردا باید واکسن بزنه..به خواهرم گفتم میای با هم بریم؟خندید گفت هنوز بزرگ نشدی؟ گفتم نوچ

نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27ساعت 19:16 توسط سما و فرهاد| |

سلام نام زیبای خداوند

به نظر شما کامنت خوب چه جوریه؟

یکی از راههای ارتباطی که کشترش مکانیه وسیعی داره همین وبلاگهایه کهما داریم. به نظر من که وسیله خوبیه از جهات مختلف.حتی تاثیرات مثبت هم زیاد داره.گاهی پستهای که گذاشته میشه با اینکه انگار یه درد دل ساده،یا خاطرات روزمره یا گذشتست و ... هستن برای خوانندگان استفاده خوبی و تاثیر خوبی در روند زندگیشون داره و یاد اوریهای خوبی میکنه تا ما غرق روزمرگی نشیم.برای من که چند بار اتفاق افتاده که از پستهای دوستان استفاده بردم.

یه راه ارتباطی در وبلاگها،کامنتهان. به ذات نت و وبلاگ و کامنت و غیره . غیره هیچ بدی ندارن اگه درست استفاده بشن.گذاشتن کامنت هم به مواردی نیاز داره که به نظر من مهارت،معرفت،محبت،فهم و شعور از مهمترینشونه.شاید از حرفم تعجب کردین که معرفت و محبت چرا؟یا حتی فهم و شعور!

به عقیده من،ما در وبلاگهامون چندین نوع مختلف از کامنتهارو دیدیم و داشتیم کهچندتاشون اینهان:

1-کامنت نامربوط   2-تبلیغاتی  3-بیا پیش من بیا!!  4-جوابی  5-تحلیلی  6-ازاردهنده 7-تبریک و تسلیت و همدردی و...

1-کامنتهای نامربوط از اون دسته کامنتهای هستن که هیچ تاثیری بود ونبودشون برای گیرنده و دیگران ندارن.خیلی خنثی هستن.

 2-تبلیغاتی:اینها هم ما رو به خرید یا استفاده از امکانات و چیزای که اونا دارن ترغیب و توصیه میکنن.

 3-کامنتهای بیا پیش من بیا: به نظر شخص من این کامنتها توهینی ترین کامنهایست که میتونه کسی بزاره.فکر نکنین که فحش و ناسزا توش مینویسن ها!نه. میگن:سلام،وبلاگ خوبی داری یا وبلاگت خیلی عالیه یا خیلی قشنگه و از همین دست جملات و در اخر منم وبلاگ دارم بیا بهم سر بزن و... درسته از کلمات زشت و زننده استفاده نشده و حتی خیلی مودبانه نوشته شده ولی در درونش بدون اینکه کامنت کذار بدونه داره به ادم توهین مبکنه.مشخصا پست و پستها رو نخونده.شاید پست گذاسته شده ÷ر از غم و اندوه و درد نویسنده باشه، شاید درخواست کمک فکری باشه، شاید از مشکلات مختلفی که داره گفته یا حتی از شادیهاش هم گفته باشه،چطور نخونده کامنت میزاره؟چطور بدون خوندن و درک مطلب اظهار نظر میکنه؟ از نظر من (وشاید اکثر یا همه شما) این توهین بسیار بزرگیه. من و سما به یاد نداریم این جور کامنته کذاشته باشیم و دوستانمون هم برامون اینجوری کامنت نذاشتن خدا رو شکر.

 4-جوابی:در جواب مطالب گفته شده در کامنتی که میزارن برامون این کامنت رو مینویسسم.

  5-کامنتهای تحلیلی:یکی از بهترین(شاید بهترین) نوع کامنتهایست که گذاشته میشه.کاملا پست خونده میشه.فکر میشه در مورد مطلب و نظر بی هیچ غرض ورزی و دوستانه گفته میشه که میتونه گره گشا باشه.

 6-تبریک و همدردی و... این معلومه توضیح نمیخاد حتما.

نمیدونم تا چه حد با من در مطالب گفته شده موافقید و اینکه چند نوع کامنت دیگه هست. وبلاگ نویسی فوائد زیادی داره.به اشتراک کذاشتن عقاید و دیدگاهها،شادیها و غمها،مسایل و مشکلات و ... نه تنها بد نیست که خیلی خوبه و میتونه برای نویسنده و خواننده فوائد زیادی هم داشته باشه.

فرهادسما 24-1-91محل کار 12:30

راستی!شب جمعه مهمون داشتیم.سما تنهایی همه چیز رو اماده کرد با اینکه به محیا هم باید میرسید و چقدر هم عالی بود همه چیز. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. الان داره واسه محیا شعر میخونه!

نوشته شده در جمعه 1391/01/25ساعت 16:0 توسط سما و فرهاد| |





نوشته شده در جمعه 1391/01/25ساعت 1:49 توسط سما و فرهاد| |


نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/23ساعت 14:43 توسط سما و فرهاد| |


نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/23ساعت 14:41 توسط سما و فرهاد| |

سلام نام زیبای خداوند

الان سما مهمونیه ما محیا. من قرار نبود ناهار بیام.میخاستیم بریم سرکار ولی اماده نبود که ما تخصص خودمون رو به نمایش بزاریم!!! از همه دوستان خوبمون ممنون. محیا . سما خوبن. سما یه کم سرما میل کرده!.

اونایی که رمز میخان،ادرس وبلاگشون رو بزارن دیگه. اینجوری شرمنده میشم که.

خیلی سعی میکنم ریتم نوشته هام سریع و خلاصه تر از این باشه ولی نمیدونم چرا نمیشه. عکس اپلود فرمودم که میزارم حتما. کلی عکس در نوبت دارم!!!

فعلا خدا حافظ....

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/23ساعت 14:34 توسط سما و فرهاد| |

Design By : Night Melody