ღஜღஜღ زندگی دو تا دیوونهღஜღஜღ
هرکسی که این پست رو ومیخونه ؛ آشنا یا غریبه ، به خاطر خوشحالی خیلی ها ،به خاطر اشکای یه پدر و مادرم که شده ، لطف کنه و دعا فراموشش نشه
از همتون ممنونم
تولد تولد ... تولد سمانه جاااااااااااااااااااااااااااااااان مباااااااارک
شب تولد عشق دلم رو هدیه دادم
به سما که عاشقم کرد عشقشو داد به من
هدیه رو وا نکرده اون که غش کرد.... اون که غش کرد... اون که غش کررررد
امروز تولد عزیزترن کس منه. دلبرکم امروز تولدشه . همه.....
دست دست دست.... دست دست.... دست دست دست دست.....
سما جان تولدت مبارک ![]()
![]()
![]()
![]()
هدیه تولدت رو با کلک و هزار نقشه سعی کردم امروز یهوی یرسونم دستت .
اون 2تا هم کمکم کردن!! ببخشید نگفتنم و کلک زدم د م .
ناقابل عزیزم. ایشااااالا که خوشت اومده باشه . ب.....و......س![]()
علمی(!!!)
(حاجی گفته علمی باشه ایراد نداره!! منم که حرف گوش کنم خب!!!!)![]()
ندا که شنید تولدت 25 شهریور خیلی خوشحال شد . گفت چه باحال .
شهریور بهترین ماه زندگیم شده این 2 سال .
مامان هم شنید لبخند زد و خوشحال شد و تبریک گفت.
خیییییییییییییییییییلییییییییییییییییی
دیوووووووووووووووووووووووونتم دیووووووووونه من.![]()
هلن بانو...وبلاگت چرا نیست؟(شکلک کلی گریه و بغض و اینا....)
نگین کجایی؟
پ.ن : اینو خواهرزاده م برام درستیده...حتما خوشمزه شده اما دلم نیومد این اثر هنری!!! رو بخورم!!
بیبینید:!
نمای نزدیک!":

اول نوشت : شبای قدر هم داره تموم میشه. تا سال دیگه شب قدر، معلوم نیست کی هست و کی میره...کی شاد میشه و کی غمگین..
خدایا..تقدیرمون رو تو این شبها زیباتر از همیشه بنویس که فقط و فقط تو رو داریم...بچه ها التماس دعا
دو سال پیش یه همچین مواقعی بود...تا سحر میشستیم به حرف زدن. فرهاد سحری نمیخورد هیچوقت. من میخوردمو سریع بعد اذان میومدم و on میشدم..حالا که فکر میکنم می بینم عجب جونی داشتیم ما!من کلاس مسرفتم اونم سر کار. از بی خوابی می مردیم اما همینطور حرف داشتیم برای گفتم. جالب اینجاست که حسی در میون نبود.یا حداقل من اینطور فکر میکردم.شبهامون بدون اینکه خودمون بدونیم دیگه بدون همدیگه صبح نمی شد. اون حال و هوا هنوزم برام شیرینه. شاید بی انصافیه، اما اون موقع آزاد بودیم..دوست داشتن ، بوجود اومدن عشقی که همیشه برام خنده دار بود و مال قصه ها و آدمای دیگه؛ باعث خیلی چیزا شد. هم شیرین هم تلخ. نمیشه گفت فقط شیرینی محض بوده...روزای قبل ماه رمضون وقتی روزه میگرفتم، میشستم اتاقم، سحرمو میاوردمو میشستم زمین..میگفتم آهای! با فوتن درشت بنویس و تو با بالاترین فونت مینوشتی
"یادته؟ آره، حتما یادته.گاهی میشینم فکر میکنم که چطور شد که تا اینجا اومدیم؟از شب یلدای سال 86...چقدر روز قبلش تلخ بود..طعم تلخش هنوز زیر زبونمه...اون اعترافت.. اونجا بود که یهو انگار بیدار شدم...فهمیدم دوستم داری..اما اون موقع....وقتش نبود. هر وقت دیگه میتونستم بشنوم اما اونوقت نه.چقدر عذاب کشیدم.چقدر دردناک بود.همه خوشحال بودن و من.............خودمم نمی دونستم تکلیفم چیه. آخرین لحظه که میخواستم به خوشی و خنده خداحافظی کنم ازت برای همیشه و برم.اون موقع گفتی.
چرا فکر میکردی باید خودم بفهمم؟ من هیچوقت خودمو درگیر این مسائل نکردم.حتی وقتی ا هم حرف میزدیم، بعد قطع کردن تلفن، به خودم نهیب میزدمو احساسات ناخواستمو سرکوب میکردم...چون نباید...نمی شد..اما اون شب تو همه معادلات منو به هم ریختی
چطور با اون همه غرور تونستی بگی دوسم داری؟ عجیبه. خیلی عجیبه. ما که چندین ماه فقط با بحث و انتقاد حرف زذئیم ، چطور به اینجا رسیدیم که تو، جزئی از وجودم شدی و من جزئی از تو؟ چطور شد که یه هفته بعد یلدا، وقتی خدا نخواست به خاطر کله شق بودنم خودمو بندازم تو چاه، برم خونه کسی که فقط یه بار دیدمش، بدون هیچ مخالفتی....وقتی خدا خواست و نرفتم، چی باعث شد که با اونهمه غرور ، شبونه زنگ بزنم؟ سر کار بودی...یادته؟؟
فقط گفتم میخوام حرف بزنم.فردا....آخ فردای اون روز یکی از بهترین روزام بود. دوباره یکی شدیم...................هیچکس نمیتونه بفهمه حالمونو. و تو چه مرد بودی که چون فکر کردی من الان م ت أ ه ل هستم چند بار جواب تل رو ندادی تا مطمئن شدی.یادته ازت پرسیدم چرا ؟ گفتی : نمیدونستم باید چیکار کنم، فکر میکردم چه اتفاقی افتاده که تو که الان مال کس دیگه ای هستی به من زنگ زدی؟
کلی حرف تو ذهنمه ما منظم کردنش سخته. بغضت تو شب یلدا، بغض کسی که هیچ وقت پیش من کم نمیاورد، منو شکست.باورت میشه؟هیچوقت نتونستم با بغض تو ، تویی که همه زندگیم شدی کنار بیام.نمیتونم.نمی تونم. حتی یادآوریشم برام دردناکه...
از اون روز به بعد.من بودم و تو.با یه دنیای نو که باهاش هیچ آشنایی نداشتم. هرچی میخواستم خودمو وابسته نکنم، بدتر شد. نمیدونم کی متوجه شدی که منم چقدر وابسته شدم . یه زندون دلنشین؛ قشنگ و پر از رمز و راز. تجربه های زیادی بدست آوردم. چه روزا و شبایی که فقط تو مرهمم بودی..چه روزا و شبایی رو پشت سر گذاشتیم. وقتی من تو اوج غم بودم، تو هوامو داشتی همیشه..شبا بیدار موندی تا خوابم بگیره . باهام حرف زدی. چیزای جدید یادم دادی. میدونی؟ تو واسه من اسطوره صبری..وقتی میبینم به خاطر من چه حرفا و چه چیزایی تحمل کردی و هنوزم مثل اوله احساست ؛ نمیدونم به تو افتخار کنم یا به خودم که تو دوستم داری...
وقتی میذاری راحت پیشت گریه کنم ، وقتی درد دارم با حرفات آرومم میکنی، وقتی همه خوابن و تو به خاطر منن ، به خاطر احساس هام بیدار می مونی، وقتی با زود رنجی های من کنار میای ، وقتی هزار و هزاران کار برام میکنی و گاهی من بی انصافم ..و باز هم صبر میکنی.......اون وقته که تو دلم میگم ببین سما، می ارزه..این کسیه که همیشه خواستی...پس باید بایستی، هرچقدرم که زجر بکشی.. شاید کمتر کسی باشه که به احساس (رفیق، همسر، همسر آینده؟..نمیدونم اسمم چیه!) اینقدر توجه کنه...عاشق این نکته سنجی هاتم.... اینجا میخوام بهت بگم ببخش اگه بخاطر فشارهایی که رومه، زود عصبی میشم، قضاوت میکنم...
میخوام بگم اون وقتایی که دلمو شکستی و من بی صدا، دور از همه اشک ریختم...وقتی اومدی و اشتباهت رو قبول کردی، بازم شدم مثل قبل...شاید این چند باری که تا این حد حرفمون شده یادم بموونه ، اما همیشه(یادته همیشه گفتم این کارت رفت تو لیست سیاه؟!) حسم به تو همونه. درسته تو این دو سال و نیم، این برخوردامون به تعداد انگشتای یه دست هم نبوده، اما بازم واسه من زیاده ، هرچند به قول تو گاهی نمک زندگیمون خیلی کم میشه..
پ . ن : مخلصــــــــــــــــــــــتیم!
پ . ن 2 : این تولد واسه من تولد بشو نیس! 2 تا از کادوهام لو رفته، مزه نمیده که!
پ . ن 3 : عــــــمو! خوبی؟!(مخاطب خاص دار!)

